RSS Feed
  1. زلزله و کودکان موسپید

    May 20, 2012 همای

    از وقت یتصمیم به رفتن گرفته ام (که البته با توجه به بستگی همه چی به اجازه رییس هنوز قطعی نیست)‌اما حالم خیلی خوب است، خوشحال ترم، قهقه م یخندم، شادتر و باانرژی ترم و بلند میخندم. ازدیشب اما ۲یا ۳ چیز حالم رو بد کرد، که اگه کنار هم بیارمشون شاید براتون عجیب باشه. بامداد امروز اینجا زلزله امد، اما اول می خواهم از چیز دیگری بگم

    اولینش بی رو در بایستگی زر زر های یک مشت وبلاگ نویس بچه ننه و نق نقو بود. بله حالم را بد کرد. دکتر مهندس هایی که باسن مبارکشان را زمین گذاشته اند و فقط عین دو ساله ها نق می زنند. به چی؟ به همون چیزی که مردم این سرزمین ۱۰ سال پیش و ۲۰ سال پیش و ۵۰ سال پیش و ۱۰۰ سال پیش هم نق می زدند. «اوضاع مملکت» خجالت آور و ننگ بار ه. خجالت بکشید کودکان موسپید. حالم را به هم زدید، اگر همه مردم دنیا را جمع کنند، در یک روز به انداز ه شما غر نم یزنند، نه چون شما زندگی و شرایط و مملکت و حکومتتون بدتر از بقیه دنیاست، که به خدا نیست، که به خدای داشته شما و نداشته من، نیست. چون شما بیماری نق نق دارید. حالم را بد کردید، کاش کمی دنیا را بگردید، از کشوری که نرخ بیکاری اش بالای ۵۰ درصد است تا کشوری که طول عمر مردمش ۴۰ سال است، تا کشوری که سالی که نیست که در آن چند فاجعه طبیعی رخ ندهد، تا کشوری که نرخ بی سوادی اش بالای ۵۰ درصد است. به خدا هیچ کس به اندازه شما نق نم یزند و پا به زمین نمی کوبد. خودتان متوجه نیستید، اما تهوع آور و غیر قابل تحمل هستید. حالم را بد کردید. جالب آنهایی هستند که می گذارند می روند به کشورهای دیگر و باز وبلاگ باز می کنند و از گندی که ایران را فراگرفته می نویسند و لایک می گیرند و تایید می شوند. شما چه مرگتان است؟ ناراحت بودید گورتان را گم کردید، دیگه تمامش کنید، بی مسئولیتهایی مثل شما، نق نقو های گیرنده ای مثل شما همان بهتر که بروند و نق ر غرهاییشان را با خود ببرند. آدم بالغ وقت یاز چیزی ناراحت است، یا می تواند آنرا تغییر دهد، که باسنش را بلند می کند و می رود تا آنرا تغییر دهد یا نمی تواند ، که می پذیرد و خفه می شود، این رفتارهای کودکانه و نابالغانه تان بسیار چندش آور است. باور کنید با رویکردی که شما به مشکلات دارید، وضع ایران از سرتان و سرمان زیاد هم هست، باور کنید، باور کنید، کمی دنیا را بگردید، دهانتان را ببندید، و چشمهایاتن را باز کنید، زندگی بالغانه و مسئولیت پذیری اجتماعی را یاد بگیرید. غرغرها و نق نق هایتان اصلا همه تان مهاجرت کنید و بروید و در وبلاگهایتان را هم ببندید و وقت دگیران را نگیرید، دیگرانی که سع یدارند تلاش کنند بسازند هر چند کوچک. از فقر ناراحتید؟ بنز زیر پایتان را بروشید و پرشیا سوار شوید و به عده ای سامان دهید، از بی عدالتی ناراحتید، خودتان عادل باشید، چرا نم یبینید؟ چرا نم یبینید؟ چرا نمی بینید وضع هر مملکتی برایندی از فرهنگ مردم آن است. چرا نم یبینید؟ برا یمن از روز روشن تر است. اما نم یدانم چرا امثال شما صدها سال است که در ایران غر می زنند و باسنشان را زمین می گذارندو به جا ی آنکه کار یکنند تخمه م یشکنند و به نق نق های هم لایک می دهند. اگر مملکت ما این است، دقیقا مقصرش امثال شما هستند، دقیقا خود شمایی که تنها واکنشتان به مشکلات نشستن و تخمه شکستن و لایک زدن و شر کردن آنها بوده. چن د نفرتان در ماه مقداری کمک مالی به فقیری می کنید؟ چند نفرتان هنگام استخدام دو نفر با شرایط مساوی فقیر تر را انتخاب م یکنید؟ چندنفرتان هر روز بیمار رایگان ویزیت می کنید؟ چند نفرتان حتی خرج درمان بیمارتان را از جیب خودتان می دهید و می گویید مددکاری بیمارستان داد تا شرمنده نباشد؟ چند نفرتان با اینکه خانه تان تمیز است کارگری را می آورید تا الکی تمیزش کند تا بهتوانید بدون له کردن غرورش به او کمک مالی کیند؟ چن د نفرتان در راه اندزی ان جی او ها و انجمن ها ی مردمی همکاری، مشارکت یا اقدام کرده اید؟ چند نفرتان در پستهای بالای بودید و هیچ آشنایی را استخدام نکردید؟ چند نفرتان از پول دادن به بچه های کار خودداری کردید؟ چند نفرتان بچه دار  شدید و باز آنقدر انسانیت داشتید که کودک بی سرپرستی رو از خانواده بهره مند کنید. چند نفرتان فرزندی رابه فرزند ی گرفتید و |آنقدر حقوق بشر حالیتان بود که به او صادقانه بگویید والدین واقعی اش نیستید؟ چند نفرتان هنگام طلاق منصف بودید؟ چند نفرتان از خودکار ها و کاغذها و دفترهای محل کارتان ندزدید وبعد حرف از دزدی های دولتی زدید؟ چند نفرتان قوانین راهنمایی را تمام و کمال رعایت کردید؟ به خدا کم، به خدا انگشت شما، پس چرا انتظار دارید وضع مملکتمان متفاوت از اینی که هست باشد. اصل ابه شما افراد نالایق بی مشئولیت چه ربطی دارد؟ شما که هنوز نیاز دارید از سینه های کسی تغذیه کنید و مسئولیت زندگی خودتان را نم یتوانید بر عهده بگیرید، درکی از مسئولیت مدنی ندارید، چر ا اانتظار دارید آنهایی که از خود شما به جایی می رسند درکی از آن داشته باشند؟ لطفا دهانتان را ببندید و با نق نق ها ی کودکانه تان وقت دیگران را نگیرید و جلو یدست و پای کسانی که داردن و می خواهند کار کنند را نگیرید، می دانید، شما مزاحم افراد مسئولینت پذیر هستید، لطفا هر چه سریعتر مهاجرت کتید و گورتان را گم کنید تا آنها که جرات و بلوغ شخصیت  دارند تلاش هر چند کوچک خو درا بکنند برای تغییر اوضاع

    چیز دومی که حالم را بد کرد، زلزله شش ریشتری وحشتناک یبود که شهر را لرزاند، که نم یخواهم توصیفش کنم، اما واقعا ترسناک بود واقعا وحشتناک بود، هنوز تنم دارد می لرزد، هنوز بعد ۷-۸ ساعت بدنم دارد می لرزد

    و چیز سوم، صحبت تلفنی با برادرم بود که یکی از همان غرغرو ها ینق نقوی نابالغ است. که بعد از پرسیدن حالم و اطمینان از اینکه سالم است، گفت زلزله بم فلان قدر ریشتر بود و اونهمه کشته و زخم یداد و آنجا ۶ ریشتر فقط ۶ نفر !! که یک یهم از ترس سکته کرده! برادر عزیزم خفه شو!‌ خودت موقع زلزله بم رفت یکمک مردمی کنی؟ رفت یآنجا به زلزله زده ها کمک کنی؟ در کشورها یمتمدن دنیا بخش عظمیی از کارهای اینچنینی را فعالیته های داورطالبانه به عهده می گیرد، با مدیریت مسوئولان. تو داوطلب شدی؟ پس خفه شو. دانشجوی دکترا بودن چیزی به شعور و شخصیت و بلوغ روانی تو اضافه نم یکند، پستانکت را بمک و دهانت را ببند. خودت شهروند متمدن ینیستی، خودت مسئولیت پذیر نیستی، چرا انتظار داری دیگران باشند؟ اصلا چطور به خودت اجازه می دهی چنین صحبتی بکنی؟ ما ایرانی ها اگر نگویم همه، به راحت ی م یگویم بیش از ۹۹ درصدمان بویی از شهروندی و تمدن نبرده ایم. خفه شو برادر عزیزم و بگذار کسانی مثل مادرمان که بیشتر مواردی که بالا گفتم را انجام داده و می دهد، کارشان را بکنند، تو فقط دهانت را برا ی یک پستان پر شیر باز کن تا غذایت دیر نشود، سیگار بکش و غر بزن و نق نق کن. تو فقط مثل جوجه ها ی پرندگان در آشیانه بمان و دهانت را باز کن تا یک ولی ، یک ولی فقیه، یک دولت، یک حکومت، یک مادر یا پدر غذا در دهانت بگذارد، تو را چه به بیرون آمدن از خانه گرم و نرم پدر و مادرت  و شروع زندگی بزرگسالی؟ تو را چه به بلوغ ، تفکر، رشد؟ نهایتش اگر پرنده ی ولی خوراکی در دهانت نگذاشت ، ولی ات را عوض کن، والدت را عوض کن ، و مهاجرت کن تا کس دیگری در دهانت غذا بگذارد، هرگز یاد نگیر که خودت ول یخودت باشی، باسنت را از زمین بلند کنی و چیزی را بسازی، که مسئؤلیت زندگی شهروندی را بپذیری، که بفهمی بزرگسال ی یعنی چه، که بدانی نق نق کردن مثل یک کودک دو ساله چیزی را عوض نم یکند و فقط بوی گند فضا را پر می کند.. می دانی، افرادی مثل تو باید بروند و برای همیشه گورشان را از مملکتم گم کنند، که بوی گندشان ایران را گرفته. و افرادی مثل من هستند و خواهند برشگت تا بسازندش. که حتی از راه دور هم کمک کنند، که با وجود درامد بخور و نمیرش هر ماه مبلغی از درامدشان را برا ی فقرا ی ایرانی اختصاص دهند، که برای کارگر مادرشان!! به هوای سوغاتی لباس و پوشاک خانواده اش را تامین کنند، که با همکاران ایرانیشان کار تحقیقاتی کنند تا رتبه مقالات علم ی ایران را بالا ببرند، که از راه دور برای مجلات علمی ایرانی که برا یعموم نوشته می شوند بنویسند، تا سطح آگاه ی علمی را بالا ببرند. که… اینها کوچکند، بله هستند، اما آنچیزی است که فعلا در توان دارم، که بسته به توان بیشتر خواهم کرد، حداقل بوی گن دنمی دهد، که حداقل فضا را پر از حس منفی نم یکند،  امیدوارم تا مدتی دیگه باهات تلفن یحرف نزنم چون ترکیب صدای مردانه و نق نق های کودکانه ترکیبی مشمئز کننده است

    هنوز بعد از زلزله تن و بدنم دارد می لرزد، قلبم تند می زند و خوب نیستم خوب نیستم ، تمام وسایل خانه ام وسط زمین پخشند، تجربه وحشتناکی بود. متن را نخواندم و اصلاح نکردم.خودم هم نمی دانم چه نوشتم. شاید اصلا بعدا حذفش کردم

    بعدا نوشت: دوباره زلزله آمد، دوباره ترسیدیم، و همه چیز را ول کردیم و پریدیم در باغ. زیر باران داریم می لرزیم. بعد از اینکه لرزش تمام شد دویدم بالا و لپ تاپم راآوردم پایین باید بنویسم، باید بنویسم، هوا سرد است و قرار است سرد تر هم شود. پلیس و نیروها ی امداد پیشنهاد م یکنند کسانی که امکانش را دارند در بیرون خانه بخابند اشمب را . با اینکه قرار است هوا از این هم سرد تر شود. گروهی از دوستانمان قرار است امشب به خانه ما بیایند برا یخواب، چون  نسبتا خارج از شهر هستیم و اطرافمان ساختمان نیست و باغ است و …م یتوانیم فورا بیرون بدویم. و امن تر است دیشب ترسناک بود، خیلی ترسناک، خیلی ترسناک. همه چیز پرت می شد روی زمین، صداهای وحشتناک جیغ پرنده ها و پارس سگها و کوبیده شدن در و پنجره ها و لرزیدن خانه و پرت شدن و شکستن قاب عکسها، و آینه ها و تلویزیون ها و تابلو ها و ظرفها و …. گفته اند احتمالا باز هم امشب تکرار م یشود. مدرسه ها را بسته اند تا اطلاع ثانوی تا بروند یکی یکی از امنیت ساختمانها اطمینان حاصل کنند بعد بچه ها را بفرستند تو. از ترس زبانم بند آمده بود، فکر کردم تمام شد، واقعا فکر کردم تمام شد، به این فکر کردم که تمام می شود، کاش بمیرم  و علیل نشوم،  چقدر خوب که ساختمانمان امن تر از آن بود که واقعا اتفاقی برای کسی بیفتد، بیشتر بناهای باستانی و ساختمانهای قدیمی مناطق روستایی آسیب دیده اند. اما می گویند زلزله چیزی نیست که بابتش به مردم دلخوشی الکی بدههیم،شاید بدتر از این هم بیاید امشب، آماده باشید، چنین و چنان کنید داخل ساختمانها نشوید، به هیچ قیمتی، فکر کنم امشب را باید زیر باران بگذرانیم. هنوز صدا یآمبولانس می آید، مردمی که چیزی توی سرشان پرت شده و اول فکر کردند که خوبند و بعد یک ییکی دارند متوجه ضربه مغزی می شوند. به این فکر می کنم که بالای سر من هم چندین قاب عکس بود، و چیزهای دیگر که همه با فاصله کمی از سرم به زمین افتادند، که می توانستند مستقیما به سرم بخورند، به این فکر می کنم که شاید منهم الان بیمارستان بودم، تنها چیز یکه برایم مهم است اینست که در آغوش آقای خاص باشم، تنها چیزی که در آن لحظه ها ذهنم را مشغ،ل کرد این بود، که اگر لرزش ها تمام شود و ببیننم بلایی سر او آمده چه کنم؟ با خودم گفتم کاش بلایی سر او نیاید و به جایش سر من بیاید، کاش من بمیرم و مرگ او را نبینم. کاش … می گویند حدود یک دقیقه طول کشیده، برای من اما طولان یبود، داشتم تصمیم می گرفتم که اول من بمیرم و بعد او. . دیشب همه مان فکر کردیم دقایق آخرمان است، همه مان همین فکر را کرده بودیم. همه مان.
    بعدا نوشت ۲. تنها هستم، آقا یخاص مرا گذاشت و رفت بیمارستان تا به نیروها ی امداد کمک کند، هر چند میگویند آماده هستند و اوضاع را تحت کنترل دارند، اما باز رفت، آقا یخاص در زلزله بم هم رفته بود داوطلبانه کمک کند، امروز خیل یچیزها از زلزله بم برایم تعریف کرد که قبلا نکرده بود، تنم لرزید ، تنم لرزید، چه کشیدند آن مردم، تنم لرزید، آقا ی خاص در چند زلزله و سقوط هواپیما و حوادث دیگه و غیره در ایران رفته کمک کرده، جنازه ها را در آورده، زنده ها را پیدا کرده و پانسمان و … کرده، از گریه های زنها و جیغهای مردها ، جان دادن بچه ها  م یگفت، اشک در چشمانش جمع شده بود. بیش از پیش بهش افتخار میکنم. آقای خاص واقعا خاص است. او وقت ی ایران بوده مرتب اهدا خون می کرده، ماه ی یکبار ، چون م یگوید خونش فاکتور خونی خاص و نایابی را دارد، و او خودش را موظف می داسنته که به خاطر آن فاکتور خاصی که دارد، مرتب اهدا خون کند. الان هم رفته تا کمکی به دوستانش در بیمارستان کند. و من تنهام، هنوز دارم م یترسم و می لرزم  نمی دانم بابت استرس  زلزله است یا سرمای هوا، یا چی

    بعدا نوشت ۳. همه خوابیده اند، البته با چراغها و تلویزیون و لپ تاپ های روشن، بهتر است بگویم علیرغم مقاومتشان خوابشان برد. تصمیم گرفتیم به دلیل سرمای هوا داخل خانه باشیم و اگر چیزی شد بیرون برویم. همه نزدیک در ووردی هستند، توی هال روی مبلها، توی اتاقی که نزدیک در ورودی است … و فقط من این ته، در اتاق کارم هستم. انگار این بار ایمان دارم که اتفاقی برایم نمی افتد و لزومی ندارد نزدیک در ورودی باشم. البته آماده باشیم. کاپشن و پتو و آب و کلید و موبایلهای شارژ شده و چتر دم در گذاشته ایم تا لحظه آخر مجبور نباشیم دنبالشان بگردیم. چند لرزه خفیف در یکی دو ساعت اخیر حس کردیم که همه را از خواب پراند، اما خفیف تر از آن بود که افراد خواب نازشان را به خاطرش فدا کنند! برای من عجیب است. من از ترس خوابم نمیبرد، نه  از ترس اتفاقی برای خودم، از ترس اینکه دوباره با آن حالت وحشتناک دیشب از خواب بپرم، می ترسم بخوابم، انگار بیدار بودن بهم حس در کنترل داشتن اوضاع رو میده. دو شبه نخوابیدم و کارهایم را برای جلسه سه شنبه آماده نکرده ام. در این هیر و بیر باید به فکر این مساله مزخرف هم باشم

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  2. مقصود تویی میوه و صبحانه بهانه

    May 16, 2012 همای

    همه چیز فقط به یک جواب مثبت رییسم بستگی دارد. حدود یک ماه دیگر یک سفر کاری دارم. بعد از آن احتمالا بله را ازش می گیرم. آقای خاص این حرف مرا جدی نمی گرفت. اینکه می خواهم چند ماه بروم ایران. اوایل خیلی راحت می گفت «خوب برو، هر جور راحتی!» همینطوری دقیقا! بدون هیچ پس و پیش. مثلا نمی گفت برو ولی دلم برایت تنگ می شود و زود به زود به من سر بزن یا من می آیم پیشت و … فقط می گفت «برو، هر جور راحتی، هرطور خودت دوست داری!» این، آقای خاص ِ دموکرات بود. هنوز باور نکرده بود من جدی هستم. بعدتر دید نه، من خیلی جدی دارم با دوستم و برادرش صحبت می کنم که بروند برای من خانه ای را با فلان مشخصات گیر بیاورند و به محض اینکه من اوکی را گرفتم از رییسم، برایم اجاره کنند. دید که کار گیر آوردم و با همکارم صحبت می کردم و… آن وقت از در دیگری در آمد. می گفت «تو هیچ جا نمی ری! تو همینجا پیش خودم می مونی! مگه من میذارم تو جایی بری؟» و هی مرا بغل می کرد و به خودش فشار میداد. این آقای خاص ِ ماچو* بود. بعد اما دید ماچوگری هم فایده ندارد و من همچنان در حال برنامه ریزی هستم. بعد از در نگرانی در آمد. «تو بری اونجا کی برات صبحانه درست کنه؟ تو به غذا خوردن خودت نمی رسی. وقتی من نباشم درست صبحانه و ناهار و میوه و … نمی خوری!» همینطور پدرانه دقیقا! درست با لحنی که بابام اون اولها که از ایران خارج شده بودم پای تلفن با نگرانی بهم میگفت «بابا جون غذا خوب بخوری ها، به خورد و خوراک خودت برسی ها…» همانجور. این، آقای خاص ِ  کرینگ** بود. مرحله بعدش این بود که کم کم پذیرفت که جدی هستم و شروع کرد به ابراز نگرانی های جنـ سی، کمی هم عصبانی و کمی هم غمگین شاید. مثلا می گفت «کی تو رو اونجا بغل کنه و فلان کنه و ببوسه و …! اگه هوس ِ … کردی، کی فلان کار رو کنه و…» اینجا بود که تازه فهمیدم موضوع چیست! همه این راهها را رفت تا به این برسد. بهش گفتم خوب طبیعتا هیچکس. بعد می گفت «آره! تو دوام میاری؟!» می گفتم «مگه قدیم ندیم ها که هنوز مردی در زندگیم نبود و کسی این کارها را با/برای من نمی کرد، اتفاقی افتاد؟ الان هم مثل همون موقع.» گفت «آخه من آهو رو بفرستم تنها بره لای اونهمه گرگ؟» من گاهی آرام، گاهی تند، و هر دفعه یک جور جوابش را میدادم. و به هرحال بهش اطمینان میدادم که اگر نتوانستم دوام بیاورم با اولین پرواز بیایم پیشش تا خودش آن کارها را بکند! : ) در هر صورت فهمیدم از این می ترسد که نکند خیانت کنم، نکند از دست بدهد مرا و از این جور چیزها. دچار نوعی ناامنی شده. اعتراف کنم؟ خوب من هم این حس ناامنی را دارم. من هم می ترسم او را از دست بدهم، من هم همین ترسها را متقابلا دارم. اما فکر می کنم، اگر قرار است این قبیل اتفاقات بیفتد، بگذار الان بیفتد و نه ۵ یا ۱۰ سال دیگر با اره و اوره و شمسی کوره! در هر حال الان در همان فاز ناامنی است هنوز. گاهی از در نگرانی وارد می شود، گاهی از در عصبانیت، گاهی از در ماچوگری. ولی ته تهش همان ناامنی است. چند روزی است که رفتارهایش هم کمی فرق کرده. گاهی می نشیند برای آن چند ماه برنامه ریزی می کند که چه می کند و چه. گاهی چپ و راست از من عکس می گیرد، در هر حالت و موقعیتی، و بعد می نشیند غمگین هی نگاهشان می کند. انگار که قرار است بمیرم! تغییر دیگرش این است که هنگام ۳ـکس انقدر محکم فشارم میدهد که واقعا حس میکنم استخوانهایم دارند می شکنند، انقدر که نفسم بند می آید، و دست و پایم را چنان می گیرد که حتی نمی توانم تکان بخورم. گویی بخواهد در زندگی دست و پایم را ببندد تا در نروم! هیچوقت اینطور نبود، در تختخواب با هم جاری و راحت بودیم. این کارش انقدر شدید است که همین الان مفاصل شانه راست، کتف چپ، و گردنم درد می کنند! چند بار برایش توضیح داده ام که یک تکه تنه درخت را که بغل نمی کنی، یک موجود زنده ۴۵ کیلویی را بغل می کنی. استخوانهایم می شکنند. گاهی واقعا فکر میکنم، دنده هایم دارند خرد می شوند و به داخل ریه هایم فرو می روند. عذرخواهی می کند ولی باز… یک بار هم گفت «دلم می خواد انقدر به خودم فشارت بدم تا بری توی تنم!! یه تکه از تنمی!» می دانید؟ این حرفهایش غمگینم می کنند، خیلی خیلی زیاد. دوست ندارم این کار را با او بکنم و تنهایش بگذارم. دوستش دارم و نمی خواهم ناراحتش کنم. او بهترین مردی است که در تمام عمرم دیده ام. اما از طرفی اگر این کار را نکنم، حالم خوب نمی شود. احتیاج دارم مدتی تنها زندگی کنم. مدتی با خودم باشم. مدتی فقط به خودم برسم. مدتی بی هیچ تکلفی فقط و فقط کارهایی را بکنم که دوست دارم. آنهم تنهایی و در خلوت خودم. به این تغییرات احتیاج دارم، وگرنه افسرده و بیمار می شوم (شاید هم تا الان شده باشم) و رابطه مان خراب می شود. دو سه ماه اخیر، دو بار رفتارهایی کردم که بدجوری به رابطه مان آسیب زد. اگر این حالتم شدیدتر شود، رابطه مان آسیب جدی می بیند. اینها را برایش توضیح می دهم. ولی گویا او فقط و فقط با یک دید به قضیه نگاه می کند: اینکه من دارم او را میگذارم و میروم. من ولی، دارم او را میگذارم تا برگردم پیشش، برای همیشه

    این دو تا هم از اون یکی وبلاگم مرتبط با این پست، برای کسانی که اونو فالو نمی کنند، به ترتیب تاریخ: یک و دو

    * macho

    ** caring

    پ.ن. در پست قبل، من حتی برای اینکه از گمراهی برخی جلوگیری کرده باشم، بوسیله عنوان پست، هدف آنرا بیان کرده بودم. عده ای خصوصی، ایمیلی، و… چیزهایی نوشتند که حاکی از آن بود که کلا هیچی نگرفتند از متن. برای اون عده قلیل، توضیح بدهم که هدفم از نوشتن پست قبل توضیح فرایند افکارم در اون ۳-۴ دقیقه بود، افکاری که هر کدام با توجه به نتیجه شان، در حاصل کار (که می توانست هر کاری باشد) نقش داشتند. باور کنید پست پیش فلسفی تر از این حرفها بود

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  3. مهربان نیستم و نمی پرسم

    May 14, 2012 همای

    کنار هم دراز کشیده ایم، او هفت پادشاه خواب است و من همچنان بیدار و هوشیار. نباید شب، چای سبز می خوردم. به نظر خسته می آید، طوری خوابیده که انگار حتی نای نفس کشیدن ندارد. در تاریکی به صورتش خیره می شوم. لبهایش، لبهای زیبایش، اولین چیزیست در آن نور کمسو که به چشمم می آید. همانطور که اولین چیزی بود که باعث شد اولین بار به او به چشم یک مرد، و نه یک انسان، نگاه کنم. می دانید؟ او زیباترین لبهای دنیا را دارد. اگر مسابقه ای جهانی ترتیب می دادند برای انتخاب مردی با زیباترین لبها، مرد من، اول می شد. آرام به او و لبهایش نزدیک می شوم، و آرامتر لبهایش را می بوسم. خیلی نرم، خیلی سبک. او همچنان خواب است، هفت پادشاه. به پهلوی راست می خوابم و بازوی چپم را روی سینه پهن و مردانه اش می گذارم تا دست چپم را دور گردنش حلقه کنم. سرم را روی سینه اش می گذارم و به صدای قلبش گوش می دهم. آرامشبخش ترین طنین دنیا. پای چپم را دور کمر و لگنش می اندازم. ران پای چپم روی اندام مردانه اش قرار می گیرد. آه! خدای من! خودش هفت پادشاه خواب و آن عضو، بیدار و خبردار! ران پایم را کمی بالا و پایین می کشم تا بهتر حسش کنم. قلبم به تپش می افتد. بی درنگ دستی که دور گردنش بود را روی اندام بیدار می گذارم. در دستم می گیرم و فشارش میدهم. آه! چطور می شود خودش آنقدر خواب و آن، آنقدر بیدار باشد؟ دم صبح هم که نیست! تپش قلبم شدیدتر می شود. به نفس نفس می افتم. سرم را از روی قلبش بر می دارم و به چهره اش زل می زنم. به لبهایش. او همچنان خواب خواب است. اما در من آتشی شعله ور شده. سینه هایم گر گرفته اند. نوعی بی تابی و التهاب در آنها پیچیده است. نفسم دارد بند می آید. به رویش نیمخیز می شوم، دستم را به داخل شلوارش می برم، و سینه هایم را به تنش می فشارم. او همچنان خواب است. صورتم را به صورتش نزدیک می کنم. لبهایم را تا نزدیکی لبهایش می برم. گرمای نفسش به صورتم می خورد و بی تاب ترم می کند. لبهایم را به سمت لبهایش می برم تا آنها را ببوسم، این بار محکم و بافشار. اما لحظه ای مکث می کنم. او خسته است، خوابیده و بی جان افتاده. گناه دارد اگر بیدارش کنم. تمام روز کار کرده. باید مهربان باشم و بگذارم بخوابد. ولی، چرا؟ چرا باید مهربان باشم؟ چرا باید سینه های ملتهب و سفت شده ام، نفس ِ بندآمده ام، و تپش های تند قلبم را نادیده بگیرم؟ چرا باید آتشی که در تنم و بی تابی ای که در لگنم پیچیده را ندید بگیرم؟ من جفتش هستم، نه مادرش. مادرها مهربانند و به فکر خواب فرزند. جفتها اما، لذت می گیرند و لذت می دهند. به راستی اگر این تبادل لذت را از یک رابطه حذف کنی، چه چیز دیگری بین تو و پارتنرت باقی می ماند؟ حالا هر لذتی. جنـ. سی، عاطفی، عشقی، روانی،… اصلا روابط عمیق انسانی همه یا خونی هستند، یا در کسری از ثانیه گردش خون در بدن را به بازی میگیرند. تصمیمم را گرفتم. لذت می خواهم. لبهایم را روی لبهایش می گذارم. محکم، با فشار و با هیجان. لبهایش را می خورم و لب پایینش را با لبهایم محکم می گیرم و بین آنها فشار میدهم. حالا نیمه بیدار می شود. هنوز کاملا هوشیار نیست. کمی به پهلو شده و دست راستش را به دور کمرم می اندازد. باز مکث می کنم! «چه خوابی میدیده که آن عضو انقدر بیدار بوده؟! آیا من در خوابش بودم یا نه؟» ازش می پرسم چه خوابی می دیدی که اندامت راست است؟ پاسخ میدهد: «نمی دونم، من تا حالا خواب بودم!» خنده ام میگیرد. می فهمم هنوز آنقدر بیدار نیست که بفهمد چه جوکی گفته است! اما فرصت خوبی است برایم تا باز فکر کنم. سوالم را تکرار کنم یا نه؟ راه حلی که خیلی وقتها ازش خوب جواب میگیرم را به کار میبرم. جایمان را عوض می کنم. فرض میکنم که من خوابم و او دستش را لای پاهای من برده و رطوبت و انقباض حس کرده. بعد مرا بیدار می کند و می پرسد چه خوابی می دیدی که اینطور مرطوبی؟ چه جوابی می دهم؟ آیا اصلا جواب می دهم؟ خوب، فقط در صورتی واقعیت را می گویم که در خواب با او بوده باشم. و این چند درصد موارد را شامل میشود؟ شاید ۱۰ درصد! در ۹۰ درصد دیگر موارد چه جوابی می دهم؟ یا می پیچانم، یا به دروغ میگویم تو بودی. هرگز راستش را نمیگویم. تصمیم میگیرم دروغ نشنوم و پیچانده نشوم. آنهم وقتی پاسخ اهمیتی ندارد. مهم نیست چه کسی در خواب بوده. مهم اینست که چه کسی الان با او بیدار است. چه کسی قرار است عضو خبردار را به خدمت بگیرد. و آن، قرار است تا عمق وجود چه کسی فرو رود. چه کسی قرار است لذت بگیرد و لذت بدهد. چه کسی قرار است بعد از آن به آرامش برسد و در آغوشش تا صبح آرام بگیرد. تا زمانی که پاسخ همه اینها من هستم، دیگر هیچ پرسشی اهمیتی ندارد. پس بهتر است نگذارم بفهمد چه پرسیده ام. ادامه می دهم. لبهایش را می خورم، سینه هایم را به تنش فشار می دهم، انگشتان دست چپم را بیش از پیش می فشارم. و می گذارم صدای نفسهایم را به وضوح بشنود. در کسری از ثانیه، بیدار و هوشیار و قبراق است. دست چپش را دور بدنم حلقه  می کند و دست راستش را روی باسنم می گذارد. به سرعت مرا می خواباند و رویم نیمخیز می شود. با پای راستش پاهایم را از هم باز می کند و دست راستش را می برد به ………..  ناله هایم فضا را پر می کند

    پ.ن. شرح ماوقع مربوط به ۶-۷ شب پیش است

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  4. نارنجی

    May 12, 2012 همای

    یک تاپ نارنجی تنم است و یک دامن کوتاه شبه ِ نارنجی. در باغ اطراف خانه روی چمنها زیر سایه یک درخت روی یک صندلی سبز پلاستیکی (از آنها که در شمال و رستورانهای در پیت وسط راه پر بود) نشسته ام. موهایم بازند و ریخته اند دورم، گاهی بادی در آنها می پیچد و میریزدشان توی صورتم یا می بردشان هوا، گره ای بهشان می زند که باز کردنش بعدا به عهده برس خواهد بود. دیگر به لختی سابق نیستند. رو به رویم یک صندلی دیگر گذاشته ام و پاهایم را از زانو کمی خم کرده ام و روی آن قرار داده ام، راستی الان متوجه شدم که لاک پاهایم هم نارنجی است! برایم جالب می شود که بدانم شورتم چه رنگی است! یادم نمی آید. چک می کنم. آن هم مثل دامنم شبه ِ نارنجی است. خنده ام می گیرد! امروز برایم روز نارنجی است آیا؟ آیا دیشب که دوش گرفتم به قصد اینکه امروز روز نارنجی باشد، شورت نارنجی پوشیدم؟ آیا هفته پیش که لاک نارنجی به پاهایم میزدم می دانستم امروز، روز نارنجی می شود؟ نه نمی دانستم هیچکدام از اینها را. و حتی فکرش را هم نمی کردم که منی که از جک و جانور متنفرم روزی با لپ تاپ سفید نازم بیایم زیر درختی بنشینم که هر لحظه انواع و اقسام جانوران چندش آور و عجیب و غریب از روی آن به سر و کله خودم و لپ تاپم بیفتند! من آنها را دوست ندارم، آنها آیا من را دوست دارند؟ بعید می دانم. چون می دانند که من بیشتر از اینکه مدافع حقوق حشرات و عنکبوتیان باشم، مدافع حقوق آدمها هستم و اگر هنگام تلاش برای دفع کردن آنها، اتفاقی یکیشان زیر دست و پایم له شود ککم هم نمی گزد. در هر حال من الان یک خانم سر تا پا نارنجی هستم، با موهای بلند، که در باد گره می خورد، و یک عالمه جانور که از سر و کله ام بالا می روند. خدای نداشته ام ازشان نگذرد! از در که بیرون می آمدم آقای خاص لبخند زد و گفت چقدر زیبایی! (همین طور کتابی دقیقا!) آمد موهایم را کنار زد و صورتم را بوسید. اما من فکر می کنم این بوسه نه برای این است که من زیبایم، بلکه برای آن است که صبح از دستش ناراحت بودم و وقتی ناراحتم او را از خود می رانم. من اهل ناز کردن نیستم و حوصله ندارم کسی که حوصله اش را ندارم بیاید و نازم را بکشد. او هم می داند که این جور وقتها باید مرا تنها بگذارد، به خصوص وقتی تاکید می کنم که می خواهم تنها باشم. امروز هم بهش تاکید کرده بودم. وقتی گفتم دارم میروم در باغ بنشینم، گفت «من هم بیایم؟ می خواهم با تو باشم.» و من گفتم «نه، می خواهم تنها باشم.» بنابراین آن «چقدر زیبایی» آخرین دستاویزش بود برای کمی نزدیک شدن و به هم زدن تنهایی ام! اما بوسه اش چسبید در هر حال، از حق نگذریم. یک چیزی دارد روی کشاله رانم راه می رود! قبل از اینکه ببینم چه بود دکش کردم و او هم در رفت. صدای آقای خاص می آید که دارد در آشپزخانه یک کارهایی میکند، تلق تولوقی راه انداخته که از پنجره آشپزخانه تا آن سر شهر هم می رسد. احتمالا دارد ناهار می پزد. دستپختش افتضاح است. شاید هم دستپخت من خیلی خوب است. شاید هم هر دو. در هر صورت، وقتی خودم ناهار نمی پزم مجبورم تن بدهم به خوردن دستپخت او. در دانشجویی آشپز بوده. با این حال، نمی دانم چرا انقدر دستپختش افتضاح است. احتمالا داروهایی هم که الان می پزد همینقدر افتضاح هستند. اهمیتی نمی دهم. صنعت دارو صنعتی بی رحم، دزد و مافیایی است، هرچه شرکتی بزرگتر و معتبرتر و جهانی تر باشد، داروهایش افتضاح تر هستند و اهمیت کمتری برای جان مردم قائل است. این را از من نمی پذیرید، از خود آقای خاص که دارو میپزد بپذیرید. حالا می آید روی تراس. با موبایلِ دستپخت استیو جابز (ره) اش دارد از من عکس می گیرد! چقدر دارد تلاش می کند برای اینکه بدون نزدیک شدن فیزیکی، مرا تنها نگذارد! تلاش و پشتکارش قابل تقدیر است. کاش من هم در زندگی چنین پشتکاری داشتم. حدس می زنم عکس های خوبی از آب در بیایند. یک خانم نارنجی وسط یک عالمه چمن و درخت و بوته سبز. جنگ رنگها در عین لطافت. در ذهنم تصورش می کنم، باید زیبا باشد. اما، از زاویه ای که او دارد عکس میگیرد، شورتم در عکس می افتد! چنین عکسی به چه دردی میخورد آيا؟ به درد اینکه روزی به نوه ام نشان دهم و بگویم ما این بودیم! آنروز حتی شورتم را هم با تاپ و دامنم ست کرده بودم! او که نمی داند واقعیت چیست، هیچ کس جز شما نمی داند! تازه ممکن است نوه ام فکر کند مادربزرگش بسیار طبیعت دوست بوده است که دارد زیر درخت و باگ هایش تایپ می کند! بگذار اینطور فکر کند. اهمیتی ندارد. پسر همسایه با سگش وارد می شود. سلام می کنیم و سگش می دود به سمتم. من اصولا حیوانهای مردم و بچه های مردم را تحویل نمی گیرم، اما امروز در جوّ طبیعت دوستی هستم، به سگش لبخند زدم و منتظر بودم که بپرد در بغلم. سگ دوید به سمتم اما پسر بند قلاده اش را کشید و نگذاشت بیاید! تعجب کردم. ولی زود یادم آمد یکبار که از در خانه بیرون می آمدم همین سگ چنان از غیب جلویم ظاهر شد که جیغ بنفشی کشیدم! به آدمها بر می خورد اگر سگها و گربه ها و بچه هایشان را دوست نداشته باشی یا در مقابلشان جیغ بنفش بکشی. برای همین بود که نگذاشت امروز بپرد بغلم. اهمیتی نمی دهم. در عوض به کشف عجیبی نائل می شوم! یک فرد باگ ستیز که ساعتها از روزش را زیر درخت می گذراند، یک فرد همسایه گریز که سر تا پا نارنجی می پوشد در میان چمن سبز، و نزدیک به محل رفت و آمد همسایه ها می نشیند در حالیکه می توانست چند صد متر آنطرف تر بنشیند، و با همه سلام علیک میکند و برای اولین بار قصد کرده سگ مردم را تحویل بگیرد و… و اینها در حالیست که پست قبلی اش، آن بود! برای خودم خوشحال می شوم، خودم را کمی بیشتر از صبح و دیروز و پریروز دوست دارم، آبمیوه ام را می خورم و به پرنده ای که دارد روی چمنها ورجه وورجه می کند زل می زنم

    پیشنهادها: این و این و این و این

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  5. تنوع طلبانه

    May 9, 2012 همای

    دراز کشیدم روی مبل و خوابم نمیبره. حتی نمی دونم ساعت چنده، فرقی هم نمی کنه. کلافه شدم، دو سه ماهیه که دارم عین گنجشکی که تو قفس گیر افتاده خودمو می کوبم به در و دیوار قفس. نفسم بند اومده و پرام ریخته. حس زندانی بودن روی سینه ام سنگینی می کنه. گاهی محض تنوع دعواهای رقت باری راه میندازم با عشق زندگیم. بعدش یه چند روز سرم با شرمنده ی خودم و اون بودن گرم میشه. الان دیگه دستم اومده علت دو تا دعوای بدی که توی سه ماه اخیر راه انداختم چی بوده. دعوا نمی کنم دیگه. چون می دونم اون دعواها رو هم اگه در حالت عادی بود، با حرف حل کرده بودم. می دونین چه حالتی دارم؟ درست مثل یکی دو سال قبل از خارج شدنم از ایران: «همه چی آرومه، من چقد خوشبختم، اما، حوصله ام سر رفته.» اون  موقع هم همینطور بودم. چیزی تو زندگیم نبود که سر سوزنی ازش ناراضی باشم. انقدر همه چیز بر وفق مرادم بود. من بر خلاف خیلی ها که ادا و اصول غر زدن در میارن و فکر می کنن هر چی بیشتر نق بزنن یعنی بیشتر حالیشونه نبودم. اصلنم از چیزی فرار نکردم. صرفا خارج شدم که تنوعی شده باشه، که یه دانشگاه خارجی رو هم تجربه کرده باشم (که البته بعدا کشید به سه چهار تا!) که یه محیط دیگه رو هم لمس کرده باشم. در اوج موفقیت با کار عالی و درآمد خیلی عالی و زندگی رو به راه پا شدم چمدون بستم. محض تنوع! البته بعدش یه چند سالی بدجوری از دماغم در اومد. اما خوب اونم حقم بود. بچه و نفهم بودم، باید یه خرده آدم میشدم. بگذریم. الانم اینجورم. «همه چی آرومه، من چقد خوشبختم، حوصله ام سر رفته.» کلافه شدم. همه چی تکراریه، دیگه کارمو دوست ندارم، از زیر کار در میرم، پروفسوره رو می پیچونم! منی که عاشق کارم بودم. دو سه ماهه انگار دارم تو زندان زندگی می کنم. اصلا الان فهمیدم، توی اون پست معشوقه اسیر هم دردم همین بود. من خیلی تنوع طلبم. یعنی دیدین بعضی ها میگن جای خوابم عوض شه خوابم نمی بره؟ من جای خوابم تکراری شه خوابم نمی بره! هر وقت چند شب خوابم نبرد، می فهمم باید جای خوابمو عوض کنم. برم رو مبل، روی کاناپه اتاق کارم، حتی روی زمین! در نهایت هم جای سر و پامو روی تخت عوض کنم، یا به جای اینکه طولی بخوابم، در عرض تخت بخوابم. (آره! این یعنی بیشتر شبها مجردی می خوابم! هرهرهر! مهم اینه که ارگاسمهام مجردی نباشه که نیست، شما خودتو ناراحت نکن!) آقای خاص می ترسه. می گه نکنه یه روز بخوای منم عوض کنی. نکنه دلتو بزنم. بهش اطمینان می دم که اینطور نیست و من هرگز با او اینکارو نمی کنم. اما می دونم که دروغه و از من هیچ چیز بعید نیست. گاهی واقعا بدم نمیاد این کارو بکنم. بعد عقل سلیمم و قلب سلیمم می گیرن می نشونندم یه گوشه، دو تا می زنن تو گوشم، مجابم می کنن که فلان، جای خواب و دانشگاه و شغل و کشور و لباس نیست، اونم فلانی که به همچین مرد پرفکتی وصله! خلاصه می تمرگونندم سر جام. اونایی که چند ساله منو می خونن می دونن که حتی به وبلاگهامم رحم نمی کنم. یهو دلمو می زنن حذفشون می کنم. تو ایران که بودم در مورد شغل هم اینطوری بودم (اینجا دستم بسته است، چون کار به این راحتیا گیر نمیاد) اون موقع یادمه می رفتم یه جا کار می کردم، بعد از ۲ ماه یا مثلا ۶ ماه، دلمو می زد یا می دیدم چیزی واسم نداره، میومدم بیرون. از اونجا که همیشه حداقل ۲-۳ تا شغل با هم داشتم، دستم باز بود و با ترک یکیشون فشاری بهم نمیومد. بعد می رفتم سراغ یه کار دیگه و از بین آپشن ها بهترین رو انتخاب می کردم، این باعث شده بود که سرم رقابت راه بیفته هی زنگ بزنن التماس کنن بیا پیش ما. پادشاهی ای داشتم واسه خودم تو سن ۲۴-۲۵ سالگی. تا اینکه یکی دو سال بعد اینم دلمو زد. راهی زندگی سگی و دانشجویی خارجه شدم. حتی هابی ها و سرگرمی هام هم دلمو می زنن. هر چند وقت یه بار اونا هم عوض میشن. نه که عمدا بخوام این کارو کنم ها، نه. یهو می بینم قاعدتا باید موقع انجام هابی ام لذت ببرم، اما یه مدته انگار دارم به زور انجامش میدم. می فهمم وقتشه ولش کنم. شاید تنها چیزی که از این قاعده مستثنی باشه ظاهرمه. ظاهرم تقریبا همیشه یه جوره. فوقش گاهی موهامو کوتاه تر یا بلندتر کنم. همین. کجا بودیم؟ آهان! خفقان گرفتم. می خوام از این زندگی تکراری فرار کنم. زیادی تکراری شده. زیادی طول کشیده. سه ساله توی یه دانشگاه موندم، دارم روی پروژه های تکراری کار می کنم. تغییرات دیگه داشتم، اما توی یک شهر و توی یک دانشگاه موندم. اونم شهری که هیچ چیز دیگه ای برام نداره. دارم خفه می شم. خیلی جدی دارم فکر می کنم که یه مدت بزنم زیر همه چی، یه ۶ ماهی پاشم بیام تهران زندگی کنم. کار هم پیدا کردم حتی، با توجه به همون آشنایی های سابقم. فقط باید این رییسه رو یه جوری راضی کنم که از راه دور کار کنم، چون پروژه ام تو مرحله ایه که نیازی به حضور فیزیکیم نیست و ارتباط اینترنتی کارو راه میندازه. می خوام بیام یه مدت تنها زندگی کنم. به محیطی مثل تهران احتیاج دارم. از محیط آروم و مرده اروپا بدم میاد. الان هیجان و شلوغی و سر و صدا دوست دارم. تازه آپارتمان محقر یه نفره ای هم که قراره پیدا کنم تو ذهنم تصور کردم. دوستش هم دارم! همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم، حوصله ام سر رفته، دارارام دام رام رام

    پیشنهاد: «اینقدر اخم نکن رفیق. به هر حال همه چی این قدرها هم افتضاح نیست. یکی میگفت سی سال تو ایتالیایی که خانواده ی بورجا بهش حکومت کردند فقط درگیری بود و وحشت و قتل و خونریزی. ولی از دلش میکل آنژ و لئوناردو داوینچی و رنسانس هم درآمد. مردم سوئیس عشق برادرانه داشتند؛ پانصد سال دموکراسی و صلح، به کجا رسید؟ ساعتِ خروس دار» گراهام گرین/ مرد سوم/ محسن آزرم

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  6. بپذیریم، این ماییم

    May 7, 2012 همای

    متن زیر در حدود ۷۰ سال پیش توسط صادق هدایت در نامه ای برای دوستش نوشته شده است: ه

    از هفته گذشته که مجله اطلاعات هفتگی از من قدردانی کرده، تنفرم به موجودات اینجا هزاران بار بیشتر شده. این شرح حال عجیب که برایم به کلی تازگی داشت، به قلم ابوالحسن احتشامی بود. این اسم را برای اولین بار خواندم، اما او خودش را دوست صمیمی من معرفی کرده بود. به قدری دروغ گفته بود و بهتان زده بود و ضمنا صورت حق به جانب به خود گرفته بود، که لایق بود زمامدار آینده مملکت بشود. به طور کلی مرا موجودی دائم الخمر که از زن نفرت دارد و خطرناک است و لامذهب و گیاهخوار هم می باشد، معرفی کرده بود. در هر صورت نفهمیدم این دوست نامرئی را از کجا پیدا کردم و چرا انقدر پشت هم اندازی کرده بود. در صورتی که اگر حقایق را گفته بود، برایم اهمیتی نداشت. مقصود پاپوش دوزی بوده. تا عاقبتش چه شود. در این محیط بوگندوی بی شرم باید پی همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق کاملا به جانب آنهاست، هر چه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجاله ها و مادرقحبه ها افتاد و با آنها هماهنگی در دزدی و ساروسی و تقلب و چاپلوسی و بی شرمی نداشت، گناهکار است، تا چشمش هم کور بشود

    پس از هفتاد سال هنوز آشناست، نه؟

    بپذیریم. این ما بودیم. این ماییم. و از همچو مایی، همچین حکومتی هایی زاییده می شوند

    .

    .

    پیشنهاد: مرگ اندیشی  (اگر کم حوصله هستید، پیشنهاد می کنم حداقل نیمه دوم متن را بخوانید)ه

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  7. من و بچه – ۲

    همای

    متن پست قبل رو کسی نوشته که خودش وقتی تجسم می کنه که یه بچه میمون شکلی با فک از مـ. مه ش آویزونه، قند تو دلش آب می شه! حتی نمی خواد یه لحظه هم از خودش جداش کنه! گفتم که خیالپردازم! تازه، از فکر اینکه وقتی از تو دلش در اومد باید با فاصله نیم متری از اون بخوابه گریه اش می گیره چون نمی خواد ازش دور شه! چند ماه پیش خواب دیدم که باردارم و دارم زایمان می کنم، یعنی درست سر بزنگاه زایمان داشتم خواب می دیدما. طبیعی هم می زاییدم. بچه ام اومد بیرون، انقدر دوستش داشتم که باورم نمی شد. همش تو خواب با خودم می گفتم مگه می شه آدم کسی رو انقدر دوست داشته باشه؟ مگه می شه این حجم از دوست داشتن توی وجود کسی جا بشه؟ اصلا مگه اینهمه دوست داشتن وجود داره؟ بعد از شدت عشق و دوست داشتن داشتم همینطور گریه می کردم مثلا! از شدت هیجان بیدار شدم دیدم نه لنگ هوا رفته ی در حال زایمانی هست، نه تخم ترکه تازه متولد شده ای، و نه اونهمه دوست داشتن. یهو زدم زیر گریه! دلم بچه ام(!) رو می خواست! دلم نمی خواست بیدار باشم. می خواستم خواب باشم تا بازم داشته باشمش و بغلش کنم! باور کنید! یهو به خودم گفتم یعنی مامانم منو انقدر دوست داره؟ یهو تمام عذاب وجدانهای دنیا ریخت تو وجودم بابت اینکه انقد بچه عوضی ای بودم براش. برای آقای خاص خوابم و گریه بعدش رو تعریف کردم. حسودیش شد! گفت نکنه بعدا بچه مونو بیشتر از من دوست داشته باشی! اصلا بچه نمی خوام! نمی خوام کسیو بیشتر از من دوست داشته باشی! (محض اطلاع گفته باشم این حسادت پدرها به فرزندهاشون کاملا طبیعیه، از طرف دیگه حسادتشون به مادرها به خاطر این رابطه باوندینگ خاص و قوی با بچه به دلیل در رحم داشتن اون برای ۹ ماه و بعد زایمان کردنش هم هست که بهش در روانکاوی میگن غبطه/حسرت ِ رحم/واژن، که اینم باز طبیعیه. پدرهایی که رشد روانی سالمی رو طی کردند، توی این مرحله سعی می کنند پدرها و شوهرهای خوبی باشند و با مراقبت های زیاد از همسر و فرزندشون این بیرون بودن از رابطه مادر-فرزندی رو به نوعی جبران کنند و از این طریق به هر دو نزدیک بشن و رابطه رو مثلثی کنند. پس پدرهایی می شن که نقش والدگری و مراقبت از کودک رو فعالانه به عهده می گیرن. اما پدرهایی که رشد روانی طبیعی رو طی نکردند، به دلیل اولا حسادت به فرزند که عشق زنشون رو که فرد اول زندگیشونه ازشون دزدیده، و حالا اونها حس میکنند که شده اند نفر دوم، و از طرف دیگه به دلیل غبطه به مادر و اینکه چون رحم ندارند پس هرگز نمی تونند چنین رابطه عاطفی عمیقی با بچه خودشون داشته باشن، این به تعبیر خودشون طرد عاطفی دو جانبه رو با خیانت جبران می کنند. در واقع دوران اولین بارداری و تولد فرزند اول تا یکی دو سال اول که هنوز بچه به مراقبتهای زیاد مادرانه نیازمنده از رایج ترین زمانها در ازدواج هست که توش خیانت مرد به زن پیش میاد، به خصوص اگه فاصله ازدواج تا بارداری کم باشه و زوجین فرصت کافی نداشته باشن برای شکلگیری و قوام رابطه زناشویی. طبیعتا تمام مکانیزمهای فوق ناخودآگاه هستند و فرد ازشون اطلاع آگاهانه نداره) خوب داشتیم از نویسنده پست قبل میگفتیم. اون نمی خواد بچه شو حتی دست مامان و بابای خودش بده چه برسه به بقیه! چون می ترسه یه بلایی سر بچه اش بیاد! تو خیالش پوست ناز بچه شو بو می کنه، انگشتای کوچولوی مینیاتوریشو ناز میکنه… تازه ۶ ماه مرخصی زایمان هم براش کمه و می خواد ۲ سال برای هر بار تولیدمثل بشینه خونه ور دل بچه هه چون نمی خواد روزای کوچولویی و نازی و بانمکی شو از دست بده. (هرچند با شناختی که از خودش داره می دونه دو سال توی خونه موندن یعنی یا خودش دیوونه می شه یا بچه) اما خوب دلش می خواد اینکارو بکنه چون میدونه خیلی زود، بچه ی ناز و کوچولو و با نمکش، صدا کلفت و بو گندو و بی ریخت و دماغ گنده و بداخلاق و بدترکیب می شه و تحملش در خونه غیرممکن می شه و دعا میکنه که زودتر ۱۸ سالش بشه و بره! فقط بره! و بوی گند و دماغ گنده و اخلاق سگیش رو با خودش ببره به خوابگاه دانشجوییش. بعد از چند سال که خوشگل و رعنا و خوش بر و رو شد، با یه دختر یا یه پسر خوشگل و خوش بر و رو بیاد خونه و بگه مامان، بابا، این عشقمه! می خوایم با هم ازدواج کنیم! ما هم بگیم وااای چقدر از دیدن این جوون زیبا و رعنا خوشحالیم و براتون خوشحالیم بچه ها و مبارک باشه. بعد ادامه میدیم البته به ما چه! برید پول جمع کنید عروسی کنید. ما براتون خوشحالیما، ولی ما یه عمر هر چی داشتیم خرجتون کردیم، بسه دیگه. با بقیه پولمون میخوایم بریم سر پیری دنیا رو بگردیم. قصد داریم بریم فیجی. اونم اگه تو ایران بزرگ شده باشه بر می گرده می گه شما چه پدر و مادر بی مسئولیت و فلان فلان شده ای هستید که بچه تون پول عروسی نداره و میخواین برین جهانگردی؟! اصلا چرا منو زاییدین!؟ حالا که زاییدین دندتون نرم! وظیفه تونه جونتون درآد تا صد سالگیم زندگیمو تامین کنین و هرچی هم پیشامد بد و ناکامی و شکست و دولت اخ و رییس جمهور پیف توی زندگی من اتفاق افتاد، تقصیر شماست و اصولا من تا زنده ام باید با فک آویزون مـ.مه باشم و یکی منو تغذیه کنه، چون خودم موهامم که سفید بشه نابالغ و گیرنده و بی مسئولیت و متوقع و وابسته و خودشیفته خواهم بود. می خواستید نزایید! اگر هم در اروپا بزرگ شده باشه که اصلا نیازی به هیچ توضیحی نیست و ممنونه از پدر و مادرش که او رو به این دنیا آوردند و بهش زندگی بخشیدن، و می دونه که خودش مسئول زندگی خودشه و بعد از ۱۸ سالگی نباید از کسی توقعی در مورد زندگی خودش داشته باشه و باید مسئولیت زندگیشو خیلی بالغانه بپذیره و مستقلانه برای زندگیش فکر کنه و تصمیم بگیره و برنامه ریزی کنه. می دونه اگه دخالت بزرگترها رو توی زندگیش نمی خواد، نباید ازشون توقع هیچگونه سرویسی رو هم داشته باشه. بنابراین پول داشته باشه توی کاخ باکینگهام عروسی میگیره، نداشته باشه هم ۲۰-۳۰ نفر آشنا رو برای ازدواج دعوت می کنه به صرف پیتزا و نوشابه. و بعد به سمت خونه کوچولوی بوگندوش در محله ای افتضاح راهی می شه تا زندگیشو شروع کنه و از صفر بسازه و بعد از چند سال خونه بزرگتر بخره. و می گه مامان، بابا، ممنونم ازتون به خاطر همه چی و برید فیجی خوش باشید. فقط چون راه دوره و زیر پاتون هم اقیانوس، لطفا قبل از رفتنتون وصیت نامه تون رو آماده کرده باشید که یه وقت احیانا درگیری اضافه برای ما ایجاد نشه! ما وقت نداریم! ما هم می گیم چشم گلم! اما به همین خیال باش، ما چیزی واسه تو نمی ذاریم، تمام املاک و دارایی هامون رو فروختیم و نقد کردیم تا از قطب شمال تا قطب جنوب و از هاوایی تا فیجی رو در بهترین هتل های دنیا بگذرونیم. فقط به قدر خرج کفن و دفنمون تو حساب بانکیمون پول هست که اونم توی وصیت نامه قید شده. اونم میگه البته مامان، البته بابا، باید هم برید دنیا رو بگردید، منم توقع دیگه ای ازتون ندارم… یه ماه بعد، یه روز جمعه (یا اگه اینجا باشه یکشنبه) برای ناهار میاد خونه مون، ولی با اینکه قرار بوده با عشقش بیاد، تنها میاد! می گیم عشقت کو پس؟ می خواستی عروسی کنی باهاش که! می گه به هم زدیم با هم! و بغضش می ترکه و شروع می کنه های های گریه کردن! اولین باره که قلبش شکسته! ما هم در حالیکه داریم وانمود می کنیم به تاسف و همدردی بابت این ناکامیهای عشقی بهار زندگی، توی دلمون یه خنده شیطانی می کنیم به این مضمون: یوهاهاهاها! و با خودمون فکر می کنیم: ولکام تو دی ادالت لایف!! :دی

    .

    پ.ن۱. خداییش دلتون نمی خواست بچه من بودید؟ اومدیمو یه چیزی شد نشد تولیدمثل کنم! اونوقت باید دنبال فرزندخونده بگردم، هر کی آمادگی داره اعلام کنه! (برگشتیم به اول پست قبل!) :دی

    پ.ن۲. لازمه نویسنده اضافه کنه که اینا همش تخیل بود و فکر اینکه هر شب باید هی بیست بار نصفه شب بیدار شه بچه شیر بده و پوشک عوض کنه و هی آب دماغ پاک کنه و اینا کلا از خیال پروندش بیرون؟ البته آقای خاص می گه حاضره تمام این کارها رو به عهده بگیره! اما من فکر می کنم این حرفش درست مثل تمام وعده های انتخاباتی ریاست جمهوری تاریخ بشر می مونه! شما چی فکر می کنید؟

    .

    پیشنهاد: … به نانوایی می‌رفتم و آن‌هایی هم که در نانوایی جمع شده بودند، هم سن و سال من بودند. الان هم که در صف نانوایی می‌روم، باز همه هم سن و سال خودم هستند

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  8. من و بچه – ۱

    May 5, 2012 همای

    هر وقت چیزی پیش میاد که می ترسم نکنه باردار باشم، بعدش که موضوع رفع می شه، ترس جدیدی جاشو می گیره و اونم اینه که نکنه هیچوقت بچه دار نشم! هم خنده داره، هم احمقانه! نمی دونم اینو از کجام در میارم. اما خوب دنیاست دیگه. شب می خوابی صبح پا می شی می بینی که فلان مرض رو گرفتی و ممکنه هیچ وقت نتونی بچه دار شی. از اونجا که من بی نهایت خیالپردازم و همیشه می شینم همه چیزو با احتمالات و اما و اگرهای مختلف در گذشته و حال و آینده، تو ذهنم به تصویر می کشم و بعد گاهی از این تصاویر و خیالات حتی درس های زندگی(!) و خودشناسی هم می گیرم(!)، می شینم در این مورد هم خیالپردازی می کنم. که اگر اینطور شه چه و چه. بعد اینم بگم که بی نهایت دلم می خواد بچه داشته باشم. این حسیه که آقای خاص در من ایجادش کرده. تا قبلش نه حسی به بچه داشتن داشتم، نه به بچه ها. غریزه مادری در وجودم نبود، یا بود اما خاموش بود، نمی دونم. اما آقای خاص انقد بچه دوست داره که با رفتارهاش کم کم من رو هم علاقمند کرده به بچه داشتن. تا چند سال پیش از شنیدن اینکه کسی می خواد بچه داشته باشه شاخ در می آوردم انگار که گفته باشه که مثلا تصمیم داره هر روز کفشهاشو دستش کنه و روی دستهاش راه بره. یعنی اصلا نمی فهمیدم یعنی چی و چرا ممکنه یکی دلش بخواد زاد و ولد کنه. اما الان خودم به شدت دلم می خواد زاد و ولد کنم در حد مورچه و موریانه و اینا! بدم نمیاد یه دو جین بچه داشته باشم! فقط حیف که ۹ ماه طول می کشه که هر کدومشون بیان بیرون و ۱۸ سال طول می کشه تا آدم شن. اگه دوران جنینی فرزندان انسان مثل آقای پیامبر اولی العظم(؟)، عیسی بود و ۲ هفته ای آماده بهره برداری می شد، یا حتی مثل جوجه ۲۱ روز برایش کافی بود، من بی شک دو جین می زاییدم!! راستش تمام این تغییرات رو گردن آقای خاص نمی ندازم، خیلی چیزهای دیگه هم بوده که موثر بوده، مثل زندگی در بلاد کفر و دیدن اینکه بچه داشتن و طرز تلقی و تربیت متفاوت اینها، چقدر می تونه لذت بخش باشه و اینکه چقدر اغلب پدر و مادرهای ایرانی اشتباه می کنند در تربیت فرزند و زندگی رو به کام خودشون و بچه زهر میکنند. و چیزهای دیگه مثل سالها تنها زندگی کردن، و خیلی خیلی چیزای دیگه که حالا اینجا هدفم مطرح کردن اینا نیست. اصلا شروع کردم به نوشتن برای اینکه اینو بگم که البته ربطی هم به شروع نوشته ام نداره! اونم اینکه از بچه های اطرافیان بدم میاد. نه از خود بچه هه، که هر بچه ای یه دنیا انرژی و شادابی و طراوته، که هر بچه ذات واقعی و اصیل انسانی رو به ما نشون میده، کنجکاوی، در لحظه بودن، عشق، اعتماد، بدون قضاوت و نژادپرستی و دشمنی و خصومت. نه، با بچه هه مشکلی ندارم با پدر و مادرایی که بچه دار می شن مشکل دارم. اینکه از پیغامگیر تلفن تا در و دیوار خونه شون، یهو همه، مهر و امضای بچه هه روشه. اینکه سفرها، مهمونی ها و حتی مکالمات تلفنی تون با اون آدم ریده می شه بهش. اینکه تا میای یک کلوم باهاشون حرف بزنی از زبون ریختن های بی نمک بچه شون حرف می زنن و فکر می کنن باید برای تو هم جالب باشه. از این می گن که بچه یاد گرفته از مبل بکشه بره بالا و فکر میکنن از اورست رفته بالا . حالا دلیل نمی شه چون تو دوست اون آدمی و خودشو دوست داری، بچه اش رو هم دوست داشته باشی که. اما نمی فهمن اینو. می دونم هر حرکت و کار جدید بچه، برای پدر و مادرش یه دنیا لذت داره و اصلا ممکنه از لذت بخش ترین خاطرات زندگیشون باشه و تا ابد هم همینطور بمونه، ولی قرار نیست برای دوستان و آشنایان اون پدر و مادر هم اینطور باشه که. یه دوستی داشتم که همکارم هم بود و ۶-۷ سال از من بزرگتر بود و اون موقع ها یه بچه ۵-۶ ساله داشت که الان فکر کنم خودش مردی شده باشه (فکر کنم راهنمایی یا دبیرستان میره الان. نمی دونم، با اینکه هنوز با دوستم در ارتباطم! می بینید چقدر علاقه دارم به بچه های مردم؟!) هر وقت ما میومدیم با این تلفنی حرف بزنیم هی بچه هه میومد گوشی رو بگیره که با خاله کوفت که من باشم حرف بزنه. حالا هزار بارم گفته بودم بهش که من بدم میاد بچه ات به من بگه خاله ها. یا اسممو بگه، یا بگه فلانی جون یا هر فحش و بد و بیراهی. اما خاله نگه. مادر و فرزند کلا حالیشون نبود این موضوع رو. هنوزم نیست البته. هنوزم من خاله یه پسر سبیل کلفتم که حتی نمی دونم تو چه مقطعی درس می خونه! از اون موقع و با این لوس بازیهای این بچه، بسیار شاکر خدای نداشته ام شدم که دوستان نزدیک و فابریک و صمیمیم چه دختر و چه پسر، هیچکدوم بچه ندارند. خوب الان خیلی سال از اون موقع ها گذشته و متاسفانه صمیمی ترین دوستم الان یه بچه یک ساله داره. متاسفانه؟! بله، متاسفانه! چون از وقتی بچه دار شده من دوستمو از دست دادم. اون بچه دوستم رو از من گرفت. بله، من همینقدر بچه و خودخواه و غیرمنطقی و اینها هستم. من دوستمو می خوام اما یک ساله که نتونستم باهاش حتی یک مکالمه راحت تلفنی داشته باشم. حتی وقتی رفتم  خونه اش بچه هه با فکش از مـ.مه دوستم آویزون بود و ول کن نبود. بعد همونجا تو بغلش خوابید و ما باید با پچ پچ حرف می زدیم. تا اومدیم دو کلوم حرف بزنیم باز بیدار شد و گریه کرد و از اون یکی مـ.مه آویزون شد. و بابا جونش هم دقه به دقه از مـ.مه بازی های فرزندش عکس می گرفت و کلی ذوق می کرد. خوب خود بچه هه به عنوان یه بچه برام جالب بود. گفتم که با خود بچه ها مشکلی ندارم و به نظرم موجودات تکامل نیافته بانمک و خنده داری هستند. وقتی باهاش یه بازی خاص رو می کردم، باید بودید و می دیدید که قیافه اش چه شکلی شده بود و چقدر تعجب کرده بود. فکر کنم جوانترین هوموساپینس متعجب تاریخ بود. اما مامان و باباش وجودشون غرق شده بود در وجود یک موجود نیم متری، گویی که قبل و بعد از اون بچه دیگه هیچ چیزی توی زندگیشون نبوده و نخواهد بود. فکر نمی کنن این بچه بزرگ می شه و ۱۸ سالگیش میذاره میره و اونها تنها می مونند و می بینند که دیگه دوستی براشون باقی نمونده؟ چرا احتمالا این فکر رو کردند چون دوستم الان دومی رو بارداره، پس ۱۸ سال می شه ۱۹ سال! من یه چیزایی رو تو عمرم فقط به یه نفر می تونستم بگم و اونم این دوستم بود. حالا یه ساله بهش اون چیزا رو نگفتم و تو این یه سال انقدر از هم دور شدیم که فکر نکنم دیگه هرگز بتونم باهاش مثل قبل حرف بزنم یا رابطه برقرار کنم. هیچوقت. می فهمید؟ خواستم بگم، بچه دار می شید، به خودتون یه بچه دادید، به پدر و مادرتون یه نوه، به مادربزرگ و پدر بزرگتون یه نتیجه، به خواهر وبرادرتون خواهر و برادرزاده دادید، اما دوستای دوستاتون رو ازشون گرفتید. حواستون باشه. دوستاتون شما رو دوست دارن، بهتون احتیاج دارن، اصن گناه دارن. دلشون می خواد بشینن گریه کنن و شما مثل اون بچه هه اونا رو نوازش کنین. دوستاتون بی دوست می شن، جوابشونو چطوری می خواین بدین؟! هان؟

    پیشنهادها: این و این و این

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  9. قدیما

    April 29, 2012 همای

    قدیما یه چیزی داشتم به نام ایمان. ایمان داشتم که موفق می شم. ایمان داشتم که به هر چیزی که می خوام می رسم. ایمان داشتم که ته تهش اونی می شه که من می خوام. ایمان داشتم که حتی اتفاقای بد، در نهایت به نفعم تموم می شن. ایمان داشتم که خوش شانسم. ایمان داشتم که رشد می کنم. ایمان داشتم که زندگیم روز به روز به اونی که میخوام نزدیک تر می شه. ایمان داشتم که همه چی تو دنیا در خدمتمه، حتی اگه اولش اینجوری نشون نده. ایمان داشتم که خانواده خوب، دوستای خوب، آدمهای خوب، استادای خوب، فامیلای خوب، … منو احاطه کردند. ایمان داشتم به اینکه اختیار زندگیمو در دست دارم. ایمان داشتم به اینکه خودم رو رشد می دم. ایمان داشتم به اینکه عقلم کار می کنه، قلبم کار می کنه، کل وجودم هارمونیک کار می کنه. ایمان داشتم که فردا روز خوبیه. ایمان داشتم که شب خوب می خوابم. ایمان داشتم که خوابهایی که می بینم به فهم بهتر خودم کمک می کنند. ایمان داشتم که هر قدمم، گامیه برای رسوندن من به خود بهترم، به منی که باید باشم، منی که باید بشم. ایمان داشتم که وقتی قدم برمیدارم زمین زیر پام خالی نمی شه، محکم پاهامو می ذاشتم رو زمین. ایمان داشتم که حتی اگه با چشمهای بسته راه برم، بازم درست به سمت هدفم، به سمت بهتر شدنم، به سمت موفقیتم می رم. قدیما به خودم ایمان داشتم. قدیما خوشبخت تر و خوشحال تر بودم. و همه چیز همون جوری که من دوست داشتم پیش می رفت. قدیما این شعر من بود

    همایا* گوی فلک در خم چوگان تو باد             ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد

    نمی دونم از کی و کجا این ایمانو، ایمان به خودم و آینده ام رو از دست دادم. اما می دونم از همون موقع همه چیز شروع کرد به خراب شدن، به سخت شدن، به پیچیده شدن


    پ.ن. این متن رو دیشب نوشتم، توی خواب و بیداری صبح، قبل از اینکه کاملا بیدار بشم، یادم اومد از کی و کجا. درد داشت


    به جای خسروا اسم خودم رو در این بیت از غزلیات حافظ می ذاشتم و برای خودم می خوندم! :دی*

    پیشنهادها:  این و این و این

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email

  10. فلفل دلمه ای و سقط جنین

    April 19, 2012 همای

    من فلفل دلمه ای نمی خورم! چه جمله جالب و هیجان انگیزی برای شروع یک پست! به هر حال، فلفل دلمه ای نمی خورم. چون باعث خارش لبها، دهان و اطراف آن و همینطور گردنم می شه. کافیه ذره ای از تخمهاش اشتباها وارد سالاد یا غذا شده باشه، اونوقت حتی دچار حالت تهوع می شم. خوب اینها باعث می شه که من فلفل دلمه ای نخورم، و در خودم هم نمی بینم که مثلا در آینده روزی برسد که تصمیم بگیرم فلفل دلمه ای بخورم. من آدم فلفل دلمه ای خوردن به قیمت خارش و تهوع نیستم

    در عین حال، نه فلفل دلمه ای خوردن را تقبیح می کنم، نه آنرا کار بدی می دانم، نه کسانی که آنرا می خورند قضاوت می کنم، و نه آنها را نهی از منکر ِ خوردن فلفل دلمه ای های خوشمزه می کنم، نه خوردنش را خلاف اخلاقیات می دانم. من فلفل دلمه ای نمی خورم اما مشکلی هم با کسانی که آنرا می خورند، ندارم. موضع من در مورد بیشتر مسائل زندگی همینطور است. پست قبل من باعث شده بود بعضی ها اینطور برداشت کنند که من سقط جنین رو کار بدی می دونستم، و حالا که خودم در شرایط تصمیم گیری دراین مورد قرار گرفتم احتمالا کاری را خواهم کرد که قبلا بد می دونستم، قضاوت می کردم، یا تقبیح می کردم، یا به نظرم کاری مقبول نبوده، و یا نگاه بدی به آن داشتم. خوب شاید من بد توضیح دادم. سقط جنین برای من مثل خوردن فلفل دلمه ای است. نه به نظرم کار بدی است، نه آنرا قضاوت می کردم، نه به نظرم کاری نامقبول یا نامعقول است. به نظر من هر کس مختار و مجازه در مورد خودش، بدنش و زندگیش تصمیم بگیره، مادامی که انسان دیگه ای رو آزار نده. (و رویان چند روزه رو انسان نمی دونم. چون یه مشت سلول لخته مانند بیشتر نیست (اگر مثلا جنین ۵ ماهه بود، داستان فرق داشت) و چون اگر همون رویان چند روزه، تبدیل بشه به یک جنین چند ماههء ناخواسته، یا نوزادی که ناخواسته وارد زندگی مادر و پدرش شده، عواقب روانی و رشدی خیلی بدتری در انتظارشه، اونم وقتی که دیگه یک لخته خون نیست و انسانی کامل با مغزی در حال رشد و آسیب پذیر، با عواطفی بی نهایت حساس و آسیب پذیر که عشق و محبت تمام و کمال، حق مسلمش است، که اگر ناخواسته باشد احتمال عدم دریافت این حق بسیار زیاد است*). من گفتم در خودم نمی دیدم که روزی این کار رو بکنم، درست همونطور که در خودم نمی بینم روزی پا شم برم برای خودم فلفل دلمه ای بخرم و بپزم و بخورم. در همین حد. همین نظر رو در مورد خیلی چیزها دارم. سیگار نمی کشم، اما نه سیگار کشیدن رو کار بدی می دونم، نه کسانی که سیگار می کشند رو قضاوت می کنم، و … فکر نمیکنم اعتیاد اونها به سیگار با اعتیاد من به اینترنت، اعتیاد آقای خاص به قهوه، اعتیاد مامانبزرگ مرحومم به صلوات فرستادن و قران خوندن، و اعتیاد مادرم به کار، فرق چندانی داشته باشه. (همینطور اعتیادهای دیگه ای مثل اعتیاد به قمار، به شکر، به شکلات، به ۳کـ. س ، به تتو، به درد، به چای، به برخی داروها، به تلویزیون، به آدرنالین و هیجان، به خوردن، به دویدن، به عشق و عاشقی، به سرعت، به پـ .ورن، به ویدئو گیم، و همه اعتیادهای شناخته شده دیگه…) حتی تریاک، هروئین، و همه چیزهایی که آسیب واضح و جدی به بدن و مغز وارد میکنند. بدن، بدن اونهاست. زندگی، زندگی اونهاست. من کاری رو نمی کنم، اما اگر کسی به هر دلیل، لذت یا آرامش خودش رو در این کارها دید، صرفا به خودش مربوطه. و تا زمانی که از من درخواست کمک نکرده، یا به پیشنهاد کمکم جواب مثبت نداده، حق دخالت ندارم. بله، مسلما اگر اون آدم کسیه که دوستش دارم، بهش پیشنهاد میدم که اگر خواست کمکش کنم. اگر قبول کرد، کاری که از دستم بر میاد انجام می دم، اگر نه، حق دخالت در زندگیشو ندارم. اون فرد همسر منه؟ دوست ندارم همسرم اینجوری باشه؟ خوب انتخاب با منه. یا ترکش می کنم، همسرم رو عوض میکنم، و زن کسی می شم که باب طبع منه، یا اگر به هر دلیل نمی تونم، می پذیرم که اون خصلتهایی داره که من دوست ندارم، اما حق دخالت ِ خارج از وظیفه و مسئولیت (توضیح دادم از دید من در چه حده) ندارم. مسلما اگه اون فرد بچه زیر ۱۸ سال منه، وظایف و مسئولیت های من در قبال او بیشتره، و اگر فرد بزرگسال مستقله، حیطه اختیار و دخالت من، به نام مقدس و سلطه گرانه ء وظیفه یا مسئولیت، کمتر و کمتر می شه. با بیـکـ. یـنی لب ساحل دراز می کشم، اما وقتی یک توریست ایرانی یا عرب می بینم که توی گرمای تابستون با مانتو و روسری میاد لب ساحل و گردن همه رو به سمت خودش بر می گردونه، البته که با خودم فکر می کنم که اگر جنیفر لوپز اینجا لخت می شد، اینقدر توجه به خودش جلب نمیکرد که اینا می کنند، و آیا این دقیقا بر خلاف فلسفه حجاب نیست؟ اما خیلی راحت فکر میکنم به خودشون مربوطه و بس. (و اونم احتمالا فکر می کنه که جای من ته جهنمه! و اینم باز مربوط به خودشه که چی فکر کنه و ربطی به من نداره). موافق و طرفدار ادامه تحصیلم، دوست دارم خودم، بچه ام، همسرم، و اغلب آدمهای جامعه از حداقلی از تحصیلات برخوردار باشند. اما اگر بچه ای علاقه به درس نداره، باید وادارش کرد؟ تحقیرش کرد؟ بهش زور گفت؟ تنبیهش کرد؟ من می گم بهتره به عنوان یک انسان، این عدم تمایلش رو محترم شمرد، به این خواسته اش احترام گذاشت که علاقه به درس نداره. خوب شاید در ورزش، در کار و کاسبی، و… استعداد داشته باشه و باید آزادش گذاشت تا استعدادش رو کشف کنه. همـ. جنسـ. گرا نیستم. به یک دلیل ساده که فکر می کنم لذتی که در فلان هست در بهمان نیست. اما اگر کسی همـ جنسـ. گراست برام نه فرقی داره، نه قضاوتش می کنم، نه اهمیتی می دم، نه تقبیحش میکنم، نه نهی از منکر و سایر دخالتهای مقدس نما و سلطه جویانه می کنم. در فرهنگ خانواده ای که من در آن بزرگ شدم رابطه جنـ.سی با کازین ها (بچه های عمو و عمه و خاله و دایی) مثل رابطه جنسی با برادر یا پدر محسوب می شه، اما خوب در کشوری بزرگ شدم که در بین افراد مذهبی تر و سنتی ترش، نه تنها مساوی با رابطه با برادر و پدر نیست، بلکه برخی خانواده ها اصلا ترجیح میدن که ازدواجهای بچه هاشون فامیلی، اونهم با کازین ها باشه! توی بعضی از وبلاگها می بینم توی یک فامیل همه با هم ازدواج کردند، دو تا آدم ممکنه دو یا سه نسبت فامیلی مختلف با هم داشته باشند! اگرچه چنین ازدواجهایی رو خیانت ژنتیکی بزرگی به نسلهای آینده اون آدمها می دونم (از نظر تضعیف ژنهای سالم، تقویت ژنهای معیوب، و همچنین تضعیف سیستم ایمنی)، اما نه آدمهایی که این کار رو می کنند (که باز تایید می کنم در فرهنگ من فرقی با همـ. خوابگی خواهر و برادر نداره) رو قضاوت میکنم نه تقبیح، نه ازشون بدم میاد، نه کارشون رو بد و خطا و… می دونم. اونها اینجوریند و من اینجوری. همونطور که در خیلی از فرهنگها کلا اصلا همخوابی خواهر و برادر، پدر و دختر، مادر و پسر، و… نه تنها موردی نداره، بلکه حتی در خانواده های سلطنتی، یا با موقعیت اجتماعی بسیار بالا به منظور عدم تفویض قدرت و ثروت به خانواده یا اشخاص دیگه، کاملا عادی و حتی ارزش تلقی می شه. این موضوع در دوران باستان در همه دنیا تقریبا عادی و نُرم بوده، و امروز هنوز هم در بسیاری از فرهنگهای دنیا عادی و رایجه. حالا در بعضی ها شرایطی داره، مثل اینکه اگر خواهر و برادر از یک پدر باشند، همخوابیشون تابو به حساب میاد و در برخی اگر از یک مادر باشند. در بعضی اگر کازین ها مادری باشند مشکلی با تزویجشون نیست و در برخی اگر پدری باشند، و همین موضوع در مورد ازدواج عمو و دایی و خاله و عمه با خواهرزاده و برادرزاده هم صدق میکنه… خوب من می فهمم که همونطور که در فرهنگ من عادی اینه، در فرهنگ اونها -چه ایرانیهایی که مثال زدم، چه بقیه- عادی اونه. بعید می دونم هیچوقت حتی تو ذهنم بتونم همـ. بستری با کازین هام رو تجسم کنم، و فکر می کنم آدم این کار نیستم. همین. در بعضی کشورها و فرهنگ ها چند همسری برای مردها یا زنها عادی تلقی می شه، مثلا زنها خودشون به شوهرشون می گن بابا یالا یه زن دیگه بگیر من خسته شدم اینقدر مسئولیت خونه زندگی رو دوشم بود. حالا اگه شوهره نخواد، وضع مالیش اجازه نده، یا به هر دلیل مایل نباشه، به دلایل عرفی باز ممکنه تحت فشار باشه که این کار رو بکنه. در بعضی فرهنگهای دیگه، همین حالت در مورد چند شوهری هست. (چندان ربطی به دین نداره، تو همه دینهای ابراهیمی فرقه هایی وجود دارند که این اجازه رو به مرد می ده و در برخی فرهنگ های دیگه هم این رسم ازدواج برای زنهاست. در بعضی جاها که چند شوهری یا چند زنی تابو نیست، اصلا اعتقادی به دین خاصی وجود نداره) خوب اگر اونها دوست دارند این کار رو بکنند، مربوط به خودشونه، من دوست ندارم. نه می گم کارشون بده، نه خرن، نه اخن، نه چیز دیگه ای، مادامی که همه افراد یک رابطه راضیند به این کار و مجبور به تن دادن نیستند، مادامی که همه افراد در رابطه، آزادنه (و نه از سرِ نداشتنِ انتخابی دیگر) با این کار مشکلی ندارند و موافقند، به خودشون مربوطه که چکار می کنن. اصلا با هم دسته جمعی گـ. روپ ۳ـکـ .س کنند، یا کار تابو و غیر تابوی دیگه ای. به منِ نوعی چه ربطی داره؟ اصلا چه بسا اگه منم در خانواده، کشور، فرهنگ، و با ژنتیک یکی از این آدمها به دنیا می آمدم، شاید دقیقا مثل اون زندگی می کردم. در جایگاه قضاوت نیستم. من و علایق و سلیقه و فرهنگم مرکز جهان و معیار درست و غلط بقیه دنیا نیستیم. من فقط می تونم برای خودم انتخاب کنم و بس

    حالا گاهی دنیا جوری می چرخه که علاوه بر سلیقه یا موضع فردی، در چالش انتخاب قرار می گیری. یک بشقاب چند صد یورویی از یک آشپز درجه یک، از یک رستوران پنج ستاره در پاریس می ذارن جلوت که توش فلفل دلمه ای هست؛ علیرغم انجام اونچه که به عنوان فردی مسئول باید برای پیشگیری از بارداری انجام می دادی، باز اتفاق افتاد؛ اینجا باید اقدام کنی به تصمیمگیری. باید انتخاب کنی و تصمیم بگیری. فکر نمی کردی روزی مجبور شی چنین تصمیمی بگیری، که آیا می خوای فلفل دلمه ای بخوری و دو روزی خارش و سوزش رو تحمل کنی؟ که آیا می خوای علیرغم اینکه این کار رو بد نمی دونی و این تصمیم رو حق خودت می دونی، نطفه درون شکمت رو از بین ببری و با کشمکش روانی که برات ایجاد می شه کنار بیای؟ 

    نمی دونم آیا باید مثالهایی فراتر از این هم بزنم تا منظورم رو برسونم یا نه. ولی فکر می کنم تا همین جا هم موضعم رو در مورد مسائل مختلف از جمله خودرن فلفل دلمه ای، سقط جنین، و… مشخص کرده باشم. هدفم از نوشتن این پست، موافق کردن دیگران با تصمیمم نبود، بلکه می خواستم سوء برداشتهایی که ایجاد شده بود رو رفع کرده باشم – و نمی دونم چرا چنین کرمی به وجودم افتاد که این کار رو بکنم؟ شاید چون از مهارتهای نوشتاری خودم ناامید شدم که انقدر موجب کژفهمی شده بودم- در واقع هدفم از نوشتن پست قبل، بیان دشواری این تصمیم گیری بود و مسئولیتی که بر عهده می گیری، چه تصمیم بگیری این کار رو بکنی و چه تصمیم بگیری که نکنی، اینکه از نزدیک تصمیم بی نهایت سختی است، حتی اگه از قبل موضعت رو بدونی و با خود اون کار مشکلی نداشته باشی و اونو بد ندونی


     شاید بعدا و در پست دیگری در مورد این پرانتز و در پاسخ به بعضی از کامنت ها، بیشتر توضیح بدم *

    پیشنهادها: این و این  و این

    • Facebook
    • Google Bookmarks
    • Twitter
    • RSS
    • email